سي سال پيش، وقتي مادرم عصرها حياط خانه مان در «خرمشهر» را آب پاشي مي كرد، «بوي خاك» بلند ميشد و گرماي عصر را دود ميكرد و مي بُرد. اما بوي خاك تا خنكاي غروب در مشام ما باقي ميماند.

سال 58 كه خرمشهر را ترك كرديم، هنوز جنگ نشده بود.اما بلواهاي قومي بين يك شيخ عرب متعصّب و تيمسار مدني استاندار دولت موقت (بازرگان) شهر را به آشوب كشانده بود. وقتي رفتيم، ديگر آن بوي خاك به مشامم نخورد تا ده سال بعدش. در شهر تازه اي كه در آن ساكن شديم، خاك، همان خاك بود و اين شهر تازه هم، بخش ديگري از وطن ما بود. اما ما ديگر خانه اي نداشتيم كه حياطي داشته باشد و مادرم عصرها آن را آب پاشي كند و بوي خاكش را به هوا بلند كند.

ده سال بعد، من يك «پاسدار قراردادي/ وظيفه» بودم و به عنوان فيلمبردار، مأموريت خوزستان نصيبم شد و توانستم براي اولين بار بعد از جنگ به خرمشهر بروم. قبل از رفتن، پدرم كه «عاشق مجنون» خرمشهر بود، مثل آنكه بخواهم به «زيارت عتبات عاليات» بروم، به من گفت «نائب الزياره» او باشم! خنده ام گرفت! اما وقتي به نزديكي خرمشهر رسيديم، خنده ام خشكيد. ضربان قلبم بالا رفت و ايستادم. ناخودآگاه «وضو» گرفتم و با مراسمي شبيه زيارت حرم امامان وارد «حرم خرمشهر» شدم. زير لب صلوات فرستادم و «ذكر» گفتم و غمگنانه وارد «حرم» شهري شدم كه همواره دوستش مي داشتم، اما تا آن روز، خودم هم نفهميده بودم خرمشهر براي من چنين «مقدّس» بوده! وارد شهر كه شدم، قلبم آرام گرفت و هيجانم تسكين پيدا كرد.

اما خانه و محله و خيابانها و ديوارها و بازارها و لب شّط ، همه «زخمي» بودند. سوراخ گلوله هاي توپ و خمپاره، بدن خرمشهر را پر از جراحت و زخم و سوختگي كرده بود. از كنار مهدكودكم كه گذشتم و كف حياطش، سُرسُره هاي سوخته و تاب هاي كج و كوله اش را كه ديدم، نفسم گرفت! اين صحنه ها، تمام كودكيم را براي لحظه اي زنده كرد و بلافاصله با سنگدلي و خشونت همه شيريني هاي دوران كودكيم را كشت!

غروب كه شد، بعد از سالها، دوباره بوي خاك خوب خرمشهر به مشامم خورد؛ ولي بوي خون خشكيده و جراحتهاي شهر را هم در آن حس كردم. حالم دوباره بد شد و همان شب خرمشهر را به مقصد پايگاهمان در نزديكي اهواز ترك كردم. تا خود شيراز بُغض داشتم. بُغضي كه «بيست سال» در گلويم نگه داشتم و وقتي هفته قبل «خون بچه هايمان» را روي زمين خيابانهاي تهران ديدم، بُغضم تركيد. ماشينهاي آب پاش آتش نشاني، خونهاي خيابان را مي شستند و باز «بوي خاك» را به هوا بلند مي كردند، بوي خاكي كه باز با خون آغشته شده بود. بيست سال بعد از ديدن خاك سوخته شهر و ديارم، وقتي چشمان مظلوم و بُهت زده «ندا» را ديدم، آن بُغض بيست ساله مثل «بمبي» تركيد. خاك ما دوباره به خون آغشته شد.

به شيراز كه رسيدم، پدرم مثل زائران عتبات عاليات صورتم را «مسح» كشيد. مرا بوئيد و پيشاني ام را بوسيد. بعد نشستيم و ساعتها سئوال پيچم كرد تا بداند «بازار صيف» و «مغازه ماشالله آشي» و خيابان طالقاني و نقدي و «گاراژ لوان تور» و گاراژ «T.B.T» و اينها چطورند؟ هنوز سالم هستند؟ كسي از دوستانش را ديده ام؟ خانه مان چطور بوده؟ «درخت بيد» جلوي خانه مان، هنوز پابرجاست؟

ذوقش، ذوق عاشقانه اش و برق نگاهش، باز هم بُغض را در گلويم پيچاند. لحظه اي به دهانم چشم دوخت و منتظر ماند. «تشنه» دانستن بود. گفتم:« آقا جون! به شرطي بهت ميگم كه مردونه بهم قول بدي تا يكي دو سال ديگه هم صبر كني و به اونجا نري تا انشاءلله به زودي آباد بشه!» پدرم مثل بچّه ها گفت:«باشه! قول مردونه! فقط زودباش بنال!»

با همه تلاشي كه كردم، و با اينكه خيلي چيزها را نگفتم يا وارونه گفتم، فهميد خيلي چيزها را «سانسور» كرده ام.خودش واقعيتها را «حدس» زد و تا «ته خط» را خواند! داغش تازه شد و به گريه افتاد. شبيه وقتي گريه مي كرد كه در سوگ مادرش (بي بي) عزاداري كرده بود. خرمشهر «مادر» دوّمش بود.

دو ماه بعد پدرم زير قولش زد و با دوست قديمي اش به خرمشهر رفت. عصر به شهر رسيدند و در غروب نارنجي «لب شط» ايستادند و با همديگر بر «بوي خوني» كه از خاك به هوا بلند شده بود، گريه ها كردند. خاطراتشان را مرور كردند. خنديدند و گريستند.

همان شب كه آن دو يار قديمي خوابيدند، پدرم «خاك خرمشهر» را مثل «معشوقه اش» در بغل گرفت و در «آغوش» معشوقه ديرينش، عاشقانه خوابيد و براي هميشه «آرام» گرفت و ديگر بيدار نشد. از آن زمان، «خاك وطن» برايم معنا و نقش تازه اي به عنوان «معشوقه» پيدا كرده؛ از آن زمان، ايران «معشوقه» من است و هر شب عاشقانه در آغوشش مي چسبم و مي خوابم و از او آرامش مي گيرم!

***

امروز «معشوقه» همه ما ايرانيان در خطر است. كساني كه با كودتا، «نظام» را در اختيار گرفته اند، خونريز هستند. آئين شان جنگ و شقاوت است. آنها براي بقاي خود، به «دشمن» نياز بيشتري دارند و از شروع هرگونه جنگي با دشمن استقبال مي كنند و هنوز نيامده، اين خاك پاك را به خون دهها جوان معصوم آغشته كرده و بيشتر از اينها خون به پا خواهند كرد. دنيا مي گويد همانگونه كه اين دولت متقلب، در انتخابات دروغ گفت و فريبكاري كرد، لابد فعاليتهاي هسته اي شان هم «صلح آميز» نيست و همه اين پافشاريها، براي ساختن بمب اتمي است!

اين روزها برخي مقامات جهان بارها گفته اند: «حكومت ايران كه به ملت خود رحم نكرده، اگر به بمب اتمي دست پيدا كند، با ملتها و كشورهاي ديگر چه ها خواهد كرد؟» اين يعني بي اعتمادي به نظامي كه در انتخابات اخير «دروغ» را شرعي كرده و «بقاي» خود را بر كشتن «ندا» و هزاران بيگناه ديگر ترجيح مي دهد. بنابراين، ممكن است ادعاهاي قبلي مقامات نظام كه «ساختن بمب اتمي حرام(!) است» و اينهمه اصرار بر «حق مسّلم ما!» مقدمه ساختن بمب اتمي تلقي شود و اي بسا دنيا با همين بهانه، به «حمله نظامي» به ايران ناگزير و متوسل شود.

ستاد كودتا، براي خود رسالتي ديوانه وار قائل است كه براي ظهور امام زمان، «مقدماتي» را مهّيا كند. دولت احمدي نژاد خود را زمينه ساز ظهور منجي عالم بشريت مي انگارد. در اين راه هر چيزي از كشتن دختران و پسران بيگناه، تا زندان و شكنجه منتقدان و دستيابي به سلاحهاي كشتار جمعي و بمب اتمي و «محو اسرائيل» براي دولت كودتاچي احمدي نژاد مجاز است و براي همه اين جنايات، به زعم خود «مجوز شرعي» و «تكليف ديني!» دارد!

كودتاچيان دارند معشوقه ما «ايران» را به سمت «آينده وحشتناكي» پيش مي برند كه حدسش هم هولناك است. اين كودتا «مقدمه» يك سرنوشت دردناك براي كل كشور است كه از سركوب منتقدان، آزار مردم، حكومت نظامي، منازعه يا قطع رابطه با كشورهاي اروپايي شروع شده و نهايتا» با اتمي شدن ايران و درگرفتن جنگي خونين با برخي از كشورهاي جهان و «نابودي ايران» ادامه مي يابد. شك نكنيد.

خاك پاك ايران، معشوقه رنجديده و دربند ما، قبل از آنكه بيشتر از اينها به خون آغشته شود، نياز به «حضور ما» دارد. با ادامه اعتراض به اين كودتاي نظاميان، خاك ايران عزيز را از دست «غاصبان جنگ طلب» نجات دهيم و به مسئوليتهاي امروز خويش بدرستي عمل كنيم. هزينه هاي اعتراض امروز ما، هرچه كه باشد، هنوز كمتر است از هزينه هاي هولناك و سنگيني كه دولت كودتا بر ما و بر ايران عزيز تحميل خواهد كرد.

درست مثل گفتگوي بيست سال قبل با پدرم، درباره «وضعيت هولناك ايران» با شما پدران و فرزندان ايران صحبت مي كنم و دوباره «بُغض» خود را فرو مي خورم. با همه تلاشي كه اين بار هم كردم، و با اينكه خيلي چيزها را به صراحت نمي دانم و يا با «اشاره» بيان كردم، اما نمي دانم شما هم مثل پدرم، آيا دريافته ايد كه خيلي چيزها را «سانسور» كرده ام؟ نمي دانم شما هم مثل او، آيا خودتان واقعيتهاي پشت پرده را «حدس» زده ايد و آيا تا «ته خط» را خوانده ايد!؟

براي نجات از بحران و ويراني وطنمان«ايران» ، همين امروز به حضور مسئولانه همه ما نياز است؛ «فردا خيلي دير است!» در اين ترديد نكنيد

منبع