دلتنگ آن امیری هستم، که در حکومتش، شدیدترین عتاب به سپاهیان آن زمان بود که بر اثر غفلت ایشان، خلخال از پای زن نامسلمانی که در پناه اسلام بود ربودند و فرمود اگر کسی از این درد بمیرد، نزد من رواست:

«وَ لَقَدْ بَلَغَنى اَنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ کانَ یَدْخُلُ عَلَى الْمَرْاَةِ الْمُسْلِمَةِوَ الاُْخْرَى الْمُعاهَدَةِ فَیَنْتَزِعُ حِجْلَها وَ قُلْبَها وَ قَلائِدَهاوَ رِعاثَها، ما تَمْتَنِعُ مِنْهُ اِلاّ بِاِلاْسْتِرْجاعِ وَ الاِْسْتِرْحامِ، ثُمَّ انْصَرَفُواوافِرینَ، ما نالَ رَجُلاً مِنْهُمْ کَلْمٌ، وَلااُریقَ لَهُمْ دَمٌ. فَلَوْ اَنَّ امْرَءاً مُسْلِماً ماتَ مِنْ بَعْدِ هذا اَسَفاً ما کانَ بِهِ مَلُوماً، بَلْ کانَ بِهِ عِنْدى جَدیراً.»

«به من خبر رسیده مردی (مهاجمی) از آنان بر زن مسلمان و زنِ در پناه اسلام تاخته و خلخال و دستنبد و گردنبند و گوشواره او را به یغما برده، و آن بینوا در برابر آن غارتگر جز کلمه استرجاع و طلب دلسوزى راهى نداشته، آن گاه این غارتگران باغنیمت بسیار بازگشته، در حالى که یک نفر از آنها زخمى نشده. و احدى از آنان به قتل نرسیده. اگر بعد از این حادثه مسلمانى از غصه بمیرد جاى ملامت نیست، بلکه مرگ او در نظر مــن شــایستـه اســت.» (خطبه ۲۷ نهج البلاغه)

فاعتبرو یا اولی الابصار! صحبت از خون نیست، صحبت از خلخال است! صحبت فقط از زن مسلمان نیست، صحبت از زن پناهنده به اسلام است! حال ای همه ما که از غصه نمردیم؛ نه تنها نمردیم، بلکه شرم، گردن ستبرمان را نیز خم نکرد؛ ماه رجب را دریابیم!

در اجتماع ما، هرچه بر سر می رود، ماحصل تهی بودن خلوتهای ماست. آنچه اصالت دارد خلوت است. بحث در نقد مدنی بودن باطبع و خلاف آن نیست؛ بلکه گستره بحث چیز دیگری است. حکایت همانی است که امیرالمومنین در وصیت خود به حسن بن علی علیهما السلام آورد:

امّا بَعْدُ، فَاِنَّ فیما تَبَیَّنْتُ مِنْ اِدْبارِ الدُّنْیا عَنّى، وَ جُمُوحِ الدَّهْرِ عَلَىَّ، وَ اِقْبالِ الاْخِرَةِ اِلَىَّ ما یَزَعُنى عَنْ ذِکْرِ مَنْ سِواىَ وَ الاِْهْتِمامِ بِما وَرائى، غَیْرَ اَنّى حَیْثُ تَفَرَّدَ بى دُونَ هُمُومِ النّاسِ هَمُّ نَفْسى. فَصَدَقَنى رَأْیى، وَ صَرَفَنى عَنْ هَواىَ، وَ صَرَّحَ لى مَحْضُ اَمْرى، فَاَفْضى بِى اِلى جِدٍّ لا یَکُونُ فیهِ لَعِبٌ، وَ صِدْق لایَشُوبُةُ کَذِبٌ.

(اما بعد، آنچه بر من معلوم شد از روى گرداندن دنیا از من، و سرکشى روزگار بر من، و روى آوردن آخرت به من، مرا از توجه به غیر خود و کوشش براى آنچه از من باقى مى ماند و مرا سودى ندارد بازمى دارد، جز آنکه چون از تمام اندیشه ها جز اندیشه نسبت به خود به یک سو شدم، و رأیم مرا تصدیق کرد، و از هواى نفسم بازگرداند، و حقیقت کار برایم روشن شد، این کار مرا به کوششى جدّى واداشت که در آن بازیگرى نیست، و به صدقى که دروغ را به آن راهى نمى باشد.)

آدمی باید بداند، آنچه اصالت دارد پرداختن به نفس خود و پربار سازی خلوت هاست. آنان که خلوتهای پررونق و پرباری دارند، جامعه خود را نیز بهره می رسانند و از آنان که خلوتهاشان را نفس اداره می کند، جز شر و فساد به دیگران نمی رسد.

این خلوتها است که انسان را عبد حق می کند، آنچنان که حق شاخص باشد و نه شخص! آنچنان که بیرق حق را از هزار تیرک و نیزه جعلی تمیز دهد. والا نیزه اگر از چوب جمود و آهن ظلم باشد، بر سر آن چه قرآن باشد، چه بیرق سبز یا سفید یا سرخ و چه بغض و اشک! راه به جایی نمی برد.

پناه برخدا از سجاده های تهی و سجده های پشت به قبله! «این الرجبیون» دعوت به خلوت است. اگر چنین نبود، اعتکاف در قلب این ماه توصیه نمی شد. خلوتها را دریابیم. قبل از سجده، باید قبله را یافت. قبله را دریابیم…

این لسان بی عمل و زنبور بی عسل که جز وز وز ندارد – مگر از کلام معصوم برگیرد – را نیز دعا کنید. خسته است از اینهمه بنای بی مبنا و نمای بی قفا و حسام بی خدا…